
فدای خاک پای جواهرآسای اعلیحضرت قوی شوکت قدرقدرت اقدس همایونات شوم. خاطر ما از الطاف بیدریغ آن چشمهی جوشان بینسیب نبود و بر جمیع خلق نیز این پوشیده نیست و پوشیده نبود و پوشیده نخواهد بود که آن سرچشمهی ذوق و هنر چه خوابها دیدهاند برای این بندهگان چاکر و چه فتنهها میبینند اندر حکایت رعیت و فتنه و آشوب که این روزها میکنند.
فدای آن همه مهر و هنر بروم که امروز دسته دسته بر سر ما ریختید و دسته دسته بر ملت سپوختید. شنیدم هفتهیی که شدیم از آن، بر خاطر همایونی سخت رفته و غلامان و خانهزادن شکایت و عرض حال میآوردند خدمتتان. سخنان گهربار معظم له را که امروز به گوش جان نیوشیدیم اندکی جان گرفتیم و خاطر آسوده داشتیم که رنج و محنتی در میان نیست و این خرده خس و خاشاک را راهی به جایی نیست.
اما اینکه این رعیت حقیر امشب این نبشته به شما مینویسم حکایتی دارد غریب که به چشم دیدهایم و به گوش شنیدهایم. این رعایا که عدهی کمی در حدود چندین میلیون میشوند هوا برشان داشته که خبری است و سخنان شریف را طرفی برنبستهاند. باور بفرمائید در این شب که از برایتان همیشه دراز باد آنقدر جسارت یافتهاند که وصیت نامه نویسی پیشه کردهاند.
هیهات! در این هنگامه که هنگامهی جشن و سرور است و هیچ اتفاقی در این ملک همایونی پدید نیامده و هیچکس به هیچکس دروغی نگفته و همه شاد و خوش و نغمهخوان روزها بر سرکار میروند و شب ها از وجود ملکوتی حضرت والا آسوده سر بر بالین میگذارند، عدهیی خرابکار و مزدور که از قضا از دشمنان آشکار و نهان خط و ربطی میگیرند و کیسه میدوزند، ناگهان از زیر بوته به در آمدهاند و فتنهها میبافند.
معظم له! خاطر آسوده دارید که دست اجنبی و دشمن از این مملکت کوتاه بوده و دست رحمت حکام و مامورین بر مال و جان و ناموس و خان و مال رعایا سایه افکنده و همه از این خان کرم که گستردهیی بهرهها میبرند و البته که دعاگو هستند. خاطر مبارک باید آسوده باشد وقتی در طی روزهایی که رفت رحمت مامورینمان از رهنمودهای آن قدر قدرت آنقدر زیاد بود که از آن گلولههای آتشین که مرحمت فرموده بودید بر قلب و جان رعایا فرو نشاندند، که در سینهشان به یادگار بماند و تا این چرخ گردون سر چرخیدن دارد احدی از یاد نبرد.
خاطر مبارک آسوده! گر چه نگران فرداییم و آن بغضها که فرو خواهد ریخت اما یقین بدانید که از شوق خاطر شما است و باران رحمت که امروز بر کلبهی ملت باریدید.
پاسی از شب گذشته است والا مقام. دلهره تمام شهر را فراگرفته. سکوتی بدتر از فریاد در گوشمان است. کر شدیم از بس سکوت شنیدیم. نمیدانم چرا این غلام هم بغضی دارد. هر چه باشد سنگ نیستیم که. آدمی هستیم. دلمان هوایی غریبی دارد. صدای سکوت میآید ای فصلالخطاب همه چیز. امشب را صبح برسانید که فردا را نوید خبرهای خوشی خواهد بود. گزمهها خبر آوردهاند.
بيا تاريخ مرگمان را عقب بياندازيم
و با هم زير پل حافظ فالودهي شيرازي بخوريم...
بيا كفنهايمان را چند روزي
روي بند باد بدهيم
بوي كفتار ميدهد.
آنوقت ميشود تا خيابان انقلاب
يك تنه دشمن كشت بيكفن...
آنوقت بوي خون كه داد دستانمان
عاشق ميشويم...
كفن را به من بده
وقت مرگ است
زندهگي بتمرگبرچسبها: ایران